تبليغاتX
ِام نخعی فر

ِام نخعی فر

زبان سرخ و سر سبز را توامان داشتن نشانه آزادی است ( خودم )

اسپندار مزدگان " اسپندیار مزدا " اسپندگان مزدا " اسپندیدار عشقان   

و یا یه چیزی تویه این مایه ها

نمیدونم توی این هیاهوی دهکده جهانی امروز چرا ما ایرانی ها اول اجازه میدیم خارجی ها چیزی را اختراع کنن  ( و یا به قول ما ایرانی ها از ما سرقت کنن) بعد ما به این فکر بیفتیم که  " ای بابا این مال ما بوده و از ما دزدیدن و .....

آخه یکی نیست به ما بگه ، خوب چرا دست رو دست میزارین تا اونا بیان به خود ما یادآوری کنن ما روز " عشق " هم داریم ، آخه چند نفر خارجی اومدن دست و پامون و زبونمون رو بستن که ما روز عشقمون را اینقدر یادمون بره که خارجی ها بیان یادآوریمون کنن ( بخونید مورد دستبرد قرارمون بدن ) 

چرا ما ایرانی ها اینقدر از رسومات آباء و اجدادیمون فاصله گرفتیم که باید اول خارجی ها کاری رو انجام بدن ، بعد ما ببینیم اختراعشون بدجوری داره توی پوست و خون و فرهنگ جوونای مملکتمون فرو میره ، اونوقت بریم از لا به لای "تاریخ فراموش شده مون " مشابهشو پیدا کنیم و بگیم این داستان اصلا از اول مال ما بوده میگید نه بیائید این تاریخ زیر هزار من  خاک موندمون  رو بخونید (که تازه قراره همین دو صفحه باقی موندش رو هم برای همیشه حذف کنیم ) تا بفهمید این روز از اول روز ما بوده

بالاخره ای کاش ما ایرونی ها اینبار دیگه قبل از پدیدار شدن یک انفجار فرهنگی دیگه که هممون رو انگشت به دهن بزاره بیائیم یک بار برای همیشه دست از این داستان همه سر ضرر  برداریم  و به تاریخ مملکتمون احترام بزاریم

و بعد با خوندنش و ریز شدن در اون ، این ما باشیم که روز عشق رو با نام "سپندار مذگان " جشن بگیریم البته قبل از اینکه یک " ولنتاین " فرهنگی دیگه دخلمون رو بیاره و باز مجبورمون کنه تاریخ عزیز دست نخوردمون رو ورق بزنیم و به فکر مقابله بیهوده بیفتیم

 

 

 

 

پی نوشت : باور کنید هر بار که این دعوای مال ما ست یا مال اوناست رو میشنوم از این بابت ناراحت میشم  که چطور ما با این همه تاریخ و تمدن و سنت و رسوم زیبا از  دست این خارجی ها مستاصل  شدیم ، البته این مستاصل شدن  یک حسن هم داره و اون هم اینه که  چون ما  خودمون حال نداریم سری به این اسناد گرانبها بزنیم ، همین تلنگرهای به جای  دوستان باعث میشه گهگاهی سرکی به این همه گنج که از نیاکانمون به مفت به دست ما رسیده و ما حاضر نیستیم حتی درشون رو باز کنیم بزنیم ، باری باز هم خدا پدرشون رو بیامرزه که باعث میشن ما هم بفهمیم تاریخ وتمدن داریم و مستقیما از زیر بوته به عمل نیومدیم  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/27ساعت 11:23 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

فیلم کتاب قانون رو حتما ببینید

خواهش میکنم ببینید چطوری مسلم زاده های عزیز ، تازه مسلمانی رو به فرار وادار میکنن

کتاب قانون یک فیلم بسیار واقعی است که خواهش میکنم حتما ببینید نه برای اینکه یک فیلم خوبه یا خوش ساخته ، نه ، اصلش اینه که این فیلم خیلی واقعیه ، خیلی راست و حسینیه ، رفتار من و شما رو به خودمون نشون میده ( من و شمای نوعی رو )

توی این فیلم نشون میده که چطور من و شما با رفتارمون مردم غیر مسلمون رو از هر چی دین و مذهبه فراری میدیم ، این فیلم  خیلی خوب نشون میده که چطور مدعیان اسلام و قرآن رفتار و کردارشون با اسلام و قرآن فاصله داره

و این فیلم یک چیز رو بهتر و بیشتر از هر چیز نشون میده و اون هم اینه که ای کاش ما مسلمان زاده های بیچاره به جای نصیحت کردن و عیب جوئی از این و اون ، به جای نجس خوندن این و اون ، حروم و حلال دونستن این و اون ، اون هم فقط و فقط  در مقام شعار و تئوری ، ذره ای به اعما لمون فکر میکردیم ، ذره ای به اثر رفتار و کردارمون در دیگران فکر میکردیم

ما در مملکتی زندگی میکنیم که تقریبا از هر دین و مذهب  رسمی و شناخته شده ای تعدادی دور و اطرافمون زندگی میکنن ، آیا تا به حال ذره ای به این مسئله فکر کردیم که رفتارمون چقدر در دفع یا جذب پیروان سایر ادیان اثر داشته

ای کاش برای لحظاتی به این فکر کنیم که وقتی در حال تحقیر و توهین ، افترا و تهمت و فهاشی و ....به برادر دینی خودمون هستیم ، در حال جذب این عده هستیم و یا همون چند نفر آدم معتقد رو هم در اعتقاداتشون متزلزل میکنیم و اونها را هم به شک و شبهه وامیداریم

کتاب قانون رو ببینید  ، حتما

 

 

 

پی نوشت : کتاب قانون به من آموخت یا خودم را مسلمون ندونم ، و یا اگه خودم رو مسلمون میدونم مثل یک مسلمون واقعی رفتار کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/25ساعت 9:18 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

باز هم حکایتی سینه به سینه ، و آن هم از کرمان ما  

کرمان ما ( به معنای عام ) غروب های بسیار  دلگیری دارد ، این مسئله را تقریبا همه کرمانی ها و شاید به جرات بتوان گفت صد در صد کسانی که بر ما وارد میشوند درک کرده اند که غروب های کرمان شدیدا دلگیر است و هزار البته که در بین همه غروب های دلگیر کرمان غروب های جمعه حکایتی دیگر دارد  

غروب های جمعه کرمان آنچنان دلگیر و غمبار است که کمتر کسی را دیده ام که بتواند این سنگینی را تحمل کند  

خود من از همان اوایل کودکی این سنگینی و غم را درک میکردم و همیشه با خودم میگفتم انشاءالله روزی بزرگ میشوم و با رفتن به بیرون از خانه و ایجاد سرگرمی های متفاوت این سنگینی را از بین خواهم برد ، اما آن کودک غمگین غروب های جمعه کرمان بزرگ شد و شاید به همه امکاناتی هم رسید اما نه تنها بزرگ شدن  و داشتن همه  امکانات این سنگینی و غم را  از بین نبرد  بلکه آن را چندین برابر کرد 

و من هنوز بعد از گذشت ۲۵ سال از آن روزها ( از اولین روزهائی که غروب و سنگینیش را درک کردم ) سنگینی و غم غروب های جمعه را با تمام حس و وجود درک میکنم و هیچ راهی هم برای گریز از آن نیافته ام  

این غربت و سنگینی و غم البته بی دلیل نیست که میخواهم ریشه های آن را که به صورت حکایت های سینه به سینه به من و مای امروز رسیده است برای شما بیان کنم  

کرمان در روزگاری نه چندان نزدیک مردمانی داشته بسیار دلاور و جنگاور و شاد و سرخوش که در حکایت است که دلیل پناه آوردن لطفعلی خان زند هم (برای دوری از گزند آقا محمد خان قاجار) به کرمان دقیقا همین مطلب بوده و ایشان به همان دلیل شجاعت و دلاوری کرمانی ها به اینجا پناه آورده است  

اما بعد از فائق آمدن آقا محمد خان قاجار و آن داستان کذا که همه میدانیم و میدانید ( در آوردن چشم های آباء و اجداد ما ) و اعلام حکومت نظامی طولانی در کرمان توسط آقا محمد خان قاجار کم  کم کرمانی ها به  خانه ها و گوشه ها پناه بردند و همین شد که اثر آن هنوز هم بر دیار کریمان هویداست که به نسبت بقیه اهالی ایران زمین ،  کرمانی ها کمتر اهل بیرون رفتن و گشت و گذار هستند و اکثر تفر یحاتشان تفریحات خانگی است (آن تفریحی هم که کرمان بدان محکوم است هم با زمینه همین مسئله شروع شده که البته داستانی جدا دارد ) و همین میشود که خلوت شدن ناگهانی شهر بر این غربت و سنگینی میافزاید  

باری اما همین موضوع اقا محمد خان هم ریشه ای دارد که شاید نشنیده باشید  

روزی روزگاری در دیار کریمان بزرگ مرد عارفی میزیسته  به نام  مشتاقعلیشاه که شاید بسیاری از شما بدانید که عمده شهرتش به واسطه عرفانش بوده و بزرگترین گناهش خواندن آیات قران با نوای ساز  

در خبر است که مشتاقعلیشاه آیات قرآن را با نوای تار میخوانده و بر این کار تسلط بسیار داشته است (تسلط مشتاقعلیشاه به ساز به حدی بوده که ایشان سیمی را به ساز اضافه کرد که امروزه به  نام سیم مشتاق معروف است )  

و این کار به مذاق ظاهر بینان متحجر که از دین و خدا و اسلام غیر از خم وراست شدن و یک ظاهر خشک نمیبینند و از خدا برداشتی به غیر از یک شکنجه گر ندارند خوش نمیآید و آنچنان که از شواهد هم بر میآید اینان در همان زمان هم قدرتمند بوده اند به طوری که با اصرار و الحاح بالاخره حکم سنگسار عارف بزرگ مشتاقعلیشاه را از حاکم شرع آنزمان میگیرند 

و متاسفانه این حکم در مورد این مرد عارف بزرگ اجرا میشود  

و باز هم در حکایت های سینه به سینه آمده است که مشتاقعلیشاه در حین سنگسار شدن توسط مردم دیار کریمان را که آنروز بر اثر تحریک عده ای متحجر و خشک مذهب مقدس مآب به هیچ روی در دسته کریمان جای نمیگرفته اند  ایشان را نفرین میکند و به روایتی میگوید چشمهایتان کور باد که شاهد سنگسار چو منی بیگناه هستید که البته در اصل قضیه هیچ توفیری نمیکند  

به عقیده این حقیر چه مشتاقعلیشاه کرمانیان را نفرین میکرد و چه نفرین نمیکرد قهر خداوند گریبان این دیار را گرفت به شکلی که تنها بعد از چند سال و چند دهه دیگر هیچ خبری از آن مردمان شاد و سرزنده و دلاور نبود و هنوز هم نیست (همشهری های عزیز من را ببخشید که حقیقت میگویم ) 

دیار کریمان ما هنوز هم بوی غربت میدهد و سنگینی غروبهایش را کمتر کسی  میتواند تحمل کند و در این غروبها ،‌غروب جمعه جایگاه خود را دارد  

دیار کریمان انگار هنوز هم از زیر بدهیش به عارف بزرگی چون مشتاقعلیشاه بیرون نیامده است که شاید باز عده ای بدشان نیاید بدهی جدیدی به آن اضافه کنند  

و جالب اینکه اینبار هم حوادث در نزدیکی بارگاه مشتاقعلیشاه شکل گرفته است (دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی در جوار بارگاه مشتاقعلیشاه است ) 

 

ای کاش ما مردم یکبار هم که شده از تاریخ عبرت میگرفتیم 

 

و در مورد هرکاری بیشتر فکر میکردیم  

 

به امید آنروز و به امید روزی که دیار کریمان این غبار و غربت را برای همیشه از خود دور کند  

آمین یا رب العالمین  

 

 

 

 

پی نوشت : یادمان باشد  مردمی که به سوی مشتاقعلیشاه سنگ پرتاب میکردند در این تصور خام بودند که  برای خود بلیط بهشت رزرو میکنند غافل از اینکه تا نسل ها بعد باید تاوان چنین گناه عظیمی را مردمان بیگناه این دیار بپردازند و خودشان هم که .....خدا داند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/15ساعت 8:5 PM  توسط ِام نخعی فر  | 

بالاخره بعد از دو ماه دوری از سرویس " بلاگفا " و رفتن به بلاگ اسکی و هزاران مسئله ناگفته و ناشنیده از من به بلاگفا برمیگردم ، از همین امروز بر خواهم گشت دلیلش را هم بگذارید برای " شاید وقتی دیگر "

نوشته های " بلاگ اسکی " را هم به اینجا منتقل خواهم کرد (البته از روزهای آینده شروع خواهم کرد )

خواهش میکنم از من نپرسید چه شد و چرا چون نمیتوانم توضیحی بدهم ، پس من رو ببخشید از این حرکات زیگزاک ، خوب تا وبلاگ نویس شدن من هنوز خیلی راه داریم و به قولی بر چون  منی حرجی نیست

پس با سلامی دوباره از بلاگفا

امید دارم سرویس بلاگفا هم از این به بعد ما را اذیت نکند (مثل روزهای قبل )

آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/15ساعت 0:34 AM  توسط ِام نخعی فر  |